تبليغاتX
شعر و داستان


حمید محوی


داستان

بمب


 

نشر گاهنامۀ هنر و مبارزه

آوریل 2012


بمب


روزی در حال قدم زدن بر حسب عادت وارد کتابفروشی لامارتین شدم که در یکی از چهار راه های خیابان لاپومپ واقع شده، در محلۀ شانزدهم پاریس. البته فکر نکنید که من آدم ثروتمندی هستم، ودر محله های شیک زندگی می کنم، نه ولی واقعیت این است که بر حسب اجبار در آن محله زندگی می کردم، چون که به شکل متناقضی بیشتر اتاق های زیر شیروانی در این نوع محله ها به فقرا اجاره داده می شود. جامعۀ مخلوط ایده آل جامعۀ طبقاتی فرانسه، که فقیر و غنی در آن در صلح و آرامش و امنیت کنار یکدیگر زندگی می کنند.

کتابی را که بارها از ردیف کتاب ها بیرون کشیده و بارها خیلی به سرعت آن را سر جایش گذاشته بودم، درانتشارات دیگری دوباره در دستهای من بود.

فکر می کنم واکنش منفی من نسبت به این کتاب احتمالا بیشتر به خاطر عنوان آن بود. «اوبو شاه» نوشتۀ آلفرد جری. نام کتاب خیلی به دور از ذهنم به نظر می رسید. شاید. نمی توانستم کلمۀ «شاه» در ترکیب «اوبو شاه» را در ذهنم بپذیرم، «شاه» در «اوبو شاه» فضای بسیار متراکم سلطنت طلبان پاریس را برایم تداعی می کرد، و در نتیجه مقاومت بسیار سختی در من به وجود می آورد،  به همین علت آن را با تمام احترامات سر جایش می گذاشتم. با این وجود این کتاب همیشه کنجکاوی ام را تحریک کرده است.

با پادشاه های شکسپیر مثل تیمون آتنی نه تنها خصومت خاصی نداشتم، بلکه حتی نقش تیمون را ستایش می کردم :

 

«این دنیای تقلبی حالم را به هم می زند» و همین صحنه را یک بار روی صحنه بازی کردم، با تمام قدرت و با تمام نفسی که داشتم، و با کنترل تمام فریاد می کشیدم «این دنیای تقلبی حالم را به هم می زند» و با انگشت یک نیم دایره را در فضا ترسیم می کردم. این جملات را فریاد می کشیدم و لذت می بردم، این قطعۀ شکایت آمیز و مملو از اعتراض تیمون، برای من به طوفانی همیشگی و تسکین ناپذیر تبدیل شد، طوفانی از درد و رنج و شکایت از خیانت و دورویی زمانه :

«برمی گردم و به تو نگاه می کنم. ای دیواری که این گرگ ها را در برگرفته ای، در هم فروریز، دست از حمایت آتن بردار...زنده باد هرج و مرج...که در پیری، نفرت تیمون برای بشریت، از زمین تا آسمان، اوج می گیرد. آمین.»

 

این است وصیت شاه شکسپیر، برای به لرزه درآوردن صحنه تآتر شاه بورژوا. فروپاشی عظیمی که یک روز به وقوع خواهد پیوست و هیچ عاملی دیگر نمی تواند مانع آن گردد و افسانۀ حاکمیت ابدی بورژوا ها از این پس می تواند به تاریخ بپیوندد. ولی تا آن روز همیشه یک عده به بی مرگی شاه بورژوا باورخواهند داشت.

کتابی که دربارۀ آن می گفتم، «اوبو شاه» با تفسیر خاصی شروع می شد که یک متخصص ادبی در مقدمه نوشته بود. نخستین جمله چنین بود : «اثری را که در دست دارید یک بمب است.»

تصور نمی کردم، این جمله اساسا مناسبتی با این محله و این کتاب فروشی شیک داشته باشد. با خواندن این جمله احساس غریبی داشتم. بمب. یک بار دیگر بی آن که سر و صدائی به پا کنم، آرام به اوّل جمله بازگشتم و دوباره آن جمله را به آرامی خواندم. ولی نه، اشتباه نخوانده بودم، می گفت «اثری را که در دست دارید یک بمب است.»..هوم...!

...

 

نگاهی به قیمت کتاب انداختم...بی کاری، بی پولی، عادت های خاصی را در آدم به وجود می آورد، نگاه انداختن به قیمت کتاب و به کار انداختن ماشین حساب درونی در خرید هر محصولی در بازار آزاد برای افراد آزاد از مقدماتی ترین کارهای احتیاطی  به نظر می رسد. ولی قیمت به اندازه ای نازل بود که تقریبا رایگان به نظر می رسید. البته بعدها در یک جای دیگر دربارۀ همین کتاب، نویسندۀ دیگری نظریۀ دیگری رام طرح کرده بود. به نظر او «اوبو شاه» بمب نیست، «اوبو شاه ترقۀ خیس خورده است».

 

واقعا برای چنین محله ای، کتابفروشی خوبی بود، من همیشه در این جا چیزهای ناشناخته کشف می کردم. سال گذشته در همین کتابفروشی، یک کتاب از یک نویسندۀ ناشناس آمریکائی متعلق به قرن نوزدهم  پیدا کردم که عنوان آن هیچ جای تردیدی باقی نمی گذاشت :

«دستورالعمل حمله به قطار»، که خود نویسنده نیز به همین حرفه اشتغال داشته و در این کتاب از تجربیات عینی خودش الهام گرفته بوده و تمام راز و رمز و ریزه کاری های حرفۀ  تبهکاری و خالی کردن جیب مسافران قطار را به زبان ساده و قابل فهم برای عموم توضیح می داد.

در نتیجه می توانیم بگوییم که کتابی بود که در چشم انداز عمومی و با الهام از تجربیات عینی و گرانبهای یک تبهکار ماهر نوشته شده بود. یک اثر ادبی واقعی و تمام عیار که هیچ فرد علاقمند به امور ادبی نمی تواند آن را ندیده بگیرد، و بی اعتنا از کنار آن عبور کند. «دستورالعمل حمله به قطار» واقعا از نظر آموزشی ارزش بی بدیلی داشت زیرا روند تبدیل هفت تیر به ذخیرۀ بانکی را به زبانی ساده و هنری بیان می کرد.

نویسندۀ کتاب، به شکلی که در مقدمه نوشته شده بود که علاوه بر حرفۀ هفت تیر کشی، خودش کارمند بانک نیز بوده، و یک بار به خاطر اشتباه یکی از همکارانش هنگام حمله به بانک، ملقب به «تام چپ دست» که او را با نام کوچکش صدا زده بود، به او مظنون شده بودند و سرانجام او را روانۀ زندان کرده بودند تا قضیه روشن شود.

 

تنها عکس بازمانده از تام چپ دست،

پیش از آتش سوزی مهیب اوکلاهوما،

که موجب شد او دوست دخترش را از دست بدهد

و تا مدتی آوارۀ صحراهای نوادا بود


 ولی در واقع «باچ کاسیدی» او را لو داده بود.


عکس باچ کاسیدی

 

نویسنده به همکاری با بزهکاران و دزدی و حمله به انواع و اقسام قطار، هتل، بانک و غیره متهم شده بود.

ولی او کلوستروفوب بود، یعنی از فضای بسته و کوچک وحشت داشت، و با میزبانش در زندان به توافقاتی می رسد و به این ترتیب پس از مدت کوتاهی به اقامتش در زندان خاتمه می دهد.

پس از این واقعه بود که مسابقۀ اسب دوانی در فضای آزاد از اوکلاهوما با عبور از جادۀ افسانه ای سانتافه، تا کلورادو، و تا مینیاپلیس، و سرازیر شدن به طرف آتلانتا، آسمان را در همه جا ابری از غباری که سم اسبان مارشال برپا می کردند پوشاند. سوارانی که گویی از جهنم بیرون آمده بودند و از هر کجا که عبورمی کردند، تنها در پی رد پای او بودند.

یک بار او را در یک مزرعۀ وسیع رها شده گیر انداختند و محاصره اش کردند. مارشال و هم راهانش از او دعوت کردند که به آنها بپیوندد، ولی او دعوت آنها را نپذیرفت و در حالی که دعوت آنها را رد می کرد، تمام دیوار انباری که او در آنجا سنگر گرفته بود، تبدیل به آبکش شد. مذاکرۀ آنها به شب کشید و او قطار شب را سوار شد و بی  سرو صدا گریخت.

فردا اسب او را پیدا کردند، که پیغامی به انضمام یک اسکناس ده دلاری به زین آن گره زده بود : «خواهش می کنم کمی به او علف بدهید. این اسب باید گرسنه باشد بقیه اش را برای خودتان نگهدارید».

نمی توانید حال و هوای تعقیب کننده ها را متصور شوید. او همۀ این آدمهای مارشال و خود مارشال را که همگی آنها از تبهکاران قدیمی و توبه کرده بودند، مسخره می کرد، که این همه برای دستگیری او به خودشان زحمت می دهند، در واقع آنها دنبال دلار می تاختند و البته بازهم در آخر کلام دنبال دامن ایزابل زیبای اوکلاهوما بودند. و همین دامن زیبای اوکلاهوما بود که تمام شهر را به آتش کشید.

یکی از آنها که خیلی عصبانی شده بود، در حالت عصبی فوق العاده ای و با قدرت تمام دیوانه وار فریاد کشید : «آره، آره، به این دوستت یونجه می دم» و بعد دوباره داد کشید : «می کشمت هانری، میشنوی، می کشمت او.هانری.» و بعد، اسلحه اش را از توی غلاف بیرون کشید و گذاشت روی شقیقۀ اسبی که کاملا خسته و درمانده شده بود. بعد صدای انفجاری در دشت پیچید و با صدای شکایت آمیز و دردناک حیوان در سکوت فرو رفت.

 

به این ترتیب بود که خیزش غبار آمیخته به خون و خشم هذیان آمیز، برای تکمیل کردن فصلی از دروس و دستورالعمل های آموزشی برای مبتدیان حرفۀ تبهکاری از سر گرفته شد.

او.هانری با وجود تمام مزاحمت های مارشال ها، کتاب هایش را منتشر می کرد. مارشال ها نخستین خریداران کتاب های او بودند، چون که نه تنها خودشان را زیر اسامی شخصیت های داستانی او پیدا می کردند، بلکه سعی می کردند در نوشته های تخیلی او رد پای او  را در واقعیت رصد کنند. برخی از آنها با اصرار و ممارست در تحلیل نوشته های او به منتقد ادبی تمام عیار تبدیل شدند و اندک اندک فراموش کردند که در حال از دست دادن عادت قدیمی بازی با ماشۀ اسلحه در خدمت قانون هستند.

مرد افسانه ای، او.هانری که جهان ادبیات به او افتخار می کند.

بی هیچ تزلزلی، کتاب به دست به طرف صندوق رفتم، و خیلی عادی گویی که هیچ موضوع مهمی در کار نیست در صف مشتریان ایستادم. صندوق دار، از آن نوع خانم های کاتولیک فرانسوی خیلی جدی بود که دفعۀ پیش به بهانۀ طولانی بودن صف مرا به یک صندوق دیگر که ویژۀ نوشت افزار بود فرستاده بود. علت این بود که کتاب «کاترین می یه» را در دست داشتم. خیلی دربارۀ این کتاب شنیده بودم و کنجکاوی ام تحریک شده بود که ببینم، رمان پورنوگرافیک او به چه چیزی شباهت دارد. در ذهنم کتاب را به شکلی در دستم گرفته بودم که گویی یکی از مجموعه قصه های هانس کریستین آندرسون است، ولی خانم کاتولیک صندوق دار عقیدۀ دیگری داشت، و به همین علت بود که مرا به یک صندوق دیگر فرستاده بود.

این دفعه، بی آن که بداند موضوع چیست، و کالائی را که می فروشد واقعا حاوی چه موادی است، در پاکت گذاشت، و من هم پول را پرداخت کردم، و در حالی که او کتاب را داخل پاکت سر می داد، در تمام طول عملیات، حرکات دست او را در تماس با کتاب و پاکت تحت نظر داشتم، و به چیزی فکر می کردم که از این پس وارد انبار مهمات شبانۀ من می شد.

«اثری را که در دست دارید یک بمب است.»

 

 

*  *  *

 

ژولیا کریستوا در «انقلاب زبان شاعرانه» توضیح می دهد که استفان مالارمه «فعالیت ادبی را به انفجار بمب تشبیه می کرد، یک نوع عملیات آنارشیستی.»، و نقش نویسنده را نیز در رابطه با «جایگاه ابهام آمیز قدرت و عدالت در دولت بورژوا» می سنجید.

هنوز نمی دانم مالارمه روی  چه نوع بمب هایی کار می کرده است. ولی یادآوری کریستوا مشخصا در رابطه با تاریخ بمب سازی در ادبیات، بیشتر توجهم را به سوی نام پدری اتسفان مالارمه جلب کرد، و نتیجه گرفتم که تا چه انداره نظریۀ فروید در مورد رابطۀ افراد با نام پدری می تواند معتبر باشد، در هر صورت در مورد مالارمه کاملا صحیح است.

نام مالارمه از دو بخش «مل» به مفهوم بد و یا نامناسب، و «آرمه» به مفهوم مسلح تشکیل شده است، نام او به شکل تحت اللفظی به معنای فردی است که سلاح بدی دارد یا به خوبی مسلح نیست. و می بینیم که این متفکر ادبی و نویسنده چگونه از طریق نظریه پردازی ادبی و تشبیه کار ادبی به انفجار بمب، در پی ارتقاء نام پدری اش بوده. او با بمب ادبی می خواست، این کاستی نام پدری اش را جبران کند. پشت هر نظریه ای، انگیزۀ ناخودآگاهی نهفته است، و چنین نقطۀ مفصلی بین نام پدری «بی سلاح» یا «بد سلاح» نظریۀ مبارزۀ ادبی و بمب ادبی را نزد مالارمه توضیح می دهد.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 2012/5/21ساعت 6:55 توسط حمید محوی |

 

 قطعاتی از شاعران فرانسوی

ترجمۀ حمید محوی

ترجمۀ دوم برای باربارا

به توضیحات نخستین برداشت مراجعه کنید

 

 ژک پرور  Jacques Prévert 

 

 

باربارا

 

به یاد آر باربارا

آن روز بارانی را به یاد آر

آن روزی که بی وقفه روی برست می بارید

و تو شکوفان و با طراوت راه می رفتی و می خندیدی

زیر باران

به یاد آر باربارا

آن روزی که بی وقفه روی برست می بارید

و من تو را در خیابان سیام دیدم

تو خندیدی

و من نیز خندیدم

به یاد آر باربارا

روز نخستین دیدارمان را

زیر باران بی انتهای برست

به یاد آر باربارا

به یاد آر

و فراموش مکن

آن روز،  مردی زیر سقفی پناه گرفته بود و نام تو را فریاد کرد

 

باربارا

 

و تو به سوی او دویدی
شاد و شکوفان و مرطوب

زیر باران

و خودت را در آغوش او افکندی

 

به یاد آر باربارا

آن بارانی را که حکمت خوشبختی بود

و از گونه های تو قطره قطره

شهر برست سیراب می شد

 

به یادآر باربارا

باران را

که می بارید

روی دریا

روی زرادخانۀ شهر

روی کشتی «اوسان»

 

آه باربارا

که جنگ چه حماقت بزرگی ست

اکنون زیر باران آهن و فولاد و خون

بر تو چه می گذرد

آیا

 آن که تو را عاشقانه در آغوش می فشرد هنوز زنده است

 

آه باربارا

باران هنوز بی وقفه روی برست می بارد

ولی دیگر هیچ چیزی مثل گذشته نیست

و سوگ عظیمی بر همه چیز می بارد

باران دلتنگی

بدون رعد و برق

و حتی بدون آهن و پولاد و خون

و دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسد

تنها ابری ضخیم آسمان را پوشانده

و مثل سگی از پا افتاده

بی انقطاع می بارد

سگ هایی که می میرند

و در آب های برست

در دور دست ها ناپدید می شوند

بی هیچ نام و نشانی

 

آه باربارا

به یاد آر

به یاد آر بارانی را که بی وقفه روی برست می بارید
و من تو را در خیابان سیام دیدم

 

+ نوشته شده در 2008/10/16ساعت 8:0 توسط حمید محوی

 قطعاتی از شاعران فرانسوی

ترجمۀ حمید محوی

 

 

 

ژک پرور  Jacques Prévert 

Barbara

 

 

باربارا

 

 

به یاد آر باربارا

روزی که باران بی وقفه روی برست (1) می بارید

و تو راه می رفتی و می خندیدی

شکوفان و با طراوت

زیر باران

 

به یاد آر باربارا

 روی برست  بی وقفه  می بارید

و من ترا در خیابان سیام (2) دیدم

تو  خندیدی

و من نیز خندیدم

 

به یاد آر  باربارا

تویی که هنوز  نمی شناختمت

و تویی که هنوز مرا نمی شناختی

به یاد آر

با این همه آن روز را به یادآر

 فراموش نکن

مردی زیر سقفی پناه گرفته بود

و نام ترا فریاد کرد

باربارا

 

و زیر باران تو به سوی او دویدی

شاد و شکوفان و مرطوب

 

و خودت را در آغوش او پرتاب کردی

این را به یادآر باربارا

و دلگیر نشو اگر ترا تو خطاب می کنم

من آنهایی را که دوست دارم تو خطالب می کنم

حتی اگر آنها را تنها یک بار دیده باشم

حتی اگر آنها را نشناسم

 

به یاد آر باربارا

فراموش نکن

این باران حکیمانه و خوشبخت را

روی صورت خوشبخت تو

روی شهر خوشبخت برست

این بارانی را که روی دریا می بارد

روی زرادخانه

روی اوسه آن (3)

 

آه  باربارا

جنگ چه حماقت بزرگی ست

حالا زیر باران آهنی،

بین این همه آهن و فولاد و خون

چه بر تو می گذرد

و آن که تو را عاشقانه  در آغوش می فشرد

آیا مرده و یا  که هنوز زنده است

 

آه باربارا

بی وقفه روی برست می بارد

همان طور که پیش از این ها می بارید

ولی دیگرهیچ چیزی  مثل گذشته نیست، همه چیز به هم ریخته است

باران سوگی عظیم و افسرده می بارد

بی آن که غرشی از آهن و پولاد و خون  در آسمان شنیده شود

تنها ابر

که مثل سگ از پا می افتند

سگ هایی که می میرند

و در آب های برست

در دور دست ها ناپدید می شوند

بی آنکه هیچ اثری از آثارشان بر جا مانده باشد



 

پا نویس ها

Brest1-

برست نام بندری ست در استان بروتاین در شمال غربی فرانسه. به زبان محلی به معنی نوک مخروطی شکل کاخ است. این شهر در بخاطر خیلی مسائل معروف است و البته بخاطر زراد خانۀ نظامی اش.

Siam2-

نام خیابان اصلی برست است که گویا تمام ملوانانی که به این بندر راه پیدا کرده اند این خیابان را می شناسند.

Ousseant3-

احتمالا باید نام یک کشتی تفریحی باشد. باید توجه داشت که او سه آن به عنوان نام کشتی مثل او سه آن به معنی اقیانوس تلفظ می شود. ژک پرور خیلی از این امکانات زبانی استفاده می کند.

 

+ نوشته شده در 2008/10/15ساعت 20:1 توسط حمید محوی |

قطعاتی از شاعران فرانسوی

ترجمۀ حمید محوی

 

 

Jacques Prévert

ژک پرور

 

نوئل برف پارو کن ها

وقتی نوئل می بارد

 

 

بخاری هایمان خاموشند

جیب هایمان خالی اند

 

آهای آهای آهای

 

بخاری هایمان خالی اند

کفش هایمان با سوراخ هایشان عالی اند

 

آهای آهای آهای

 

کودکان رنگ پریدۀ  ما

جلوی آشپزخانه هایمان پای کوبی می کنند

 

آهای آهای آهای

نوئل فرا رسیده است

نوئل را باید جشن گرفت

پس جشن می گیریم

مثل هر سال

آهای

زندگی زیباست

آهای

نوئل شما مبارک باد

 

برف می بارد

از بالاها

می افتد

از ارتفاعی به این بلندی حتما خودش را زخمی خواهد کرد

آهای آهای آهای

برف تازۀ بیچاره

به سویش بدویم

با پاروهایمان

و این حرفۀ ماست 

آهای آهای آهای

برف زیبای تازه از راه رسیده

برف زیبای تازه

تو که از آسمان افتاده ای

ای زیبا رو ی به ما بگو به ما بگو

آهای آهای آهای

کی از آن بالا بوقلمون های نوئل خواهند افتاد

با جوجه بوقلمون های  نوئل

آها ی آها ی آها ی آها ی آها ی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 2008/10/10ساعت 17:17 توسط حمید محوی |

Hamid MAHVI

Le chant du combat de vieux sage



Liberté…

Liberté…

Cria debout, les mains tendues vers le ciel sous la lueur bleue de la pleine lune

Un vent fort souffla en haut de la colline sacrée emportant la voix du vieux sage au loin vers les combattants qui préparaient l’embuscade de demain contre les visages pâles. Les yeux d’« Arc-coléreux » brillèrent dans l’obscurité à l’entendre chanter l’hymne de combat dédié au Vakantanka.

Dans la nuit, la nuit éclairée par la lumière lunaire et le champ du vieux sage, un silence félicité a été observé au milieu des rangs des combattants.

Ce soir, Nuage-Rouge, le vieux sage, parle, à vous tous, à la lune , au ciel, aux étoiles, aux montagnes, à la terre entière, à vous les combattants de la tribu des Arc-Coléreux, mais aussi au grand chef Ours-noir-sans peur, le peuple du maïs et des bisons.

Il parle à tous, il est seul, il est loin, peut-être qu’il est en train de dire ses adieux au monde des vivants. Mais, ce soir c’est lui qui parle, il parle au vent, à la montagne, au ciel et interpelle les étoiles, il vous parle

Il dit aussi : Ce soir, est embrasé mon cœur des souvenirs de nos ancêtres

Heya heyé, heya heyé…

Si je chante ce soir à ta gloire, c’est pour éclairer les endroits qui restent encore obscurs dans mon esprit

Héya héyé, héya héyé

* * *

Ô maître du monde

Cette nuit je vais chanter

Cette nuit je vais danser autour du feu

Cette nuit je vais faire appel au peuple muet

Nous chanterons ensemble avec la chorale du peuple de la tempête

Ô maître du monde

L‘esclave va rêver ce soir

Demain

Il t‘apportera la nouvelle

Quel jour sera bon pour mourir

Mourir

Mourir sur terre

Mourir

Mourir sur mer

Mourir

Mourir en haut de la montagne

Mourir

Un jour

Dans les yeux de libellule

Ô maître du monde, écoute

Le chant de la veillée du combat

Le chant de ceux qui ont marché de tous les temps sur ta couronne

Tepong, ttt…ttt tepong, teponpong, teponpong

Tambour, tepong

Tambour, brong, brong, bong, tempong pong…Le murmure du peuple de la tempête vient de loin

Les vastes steppes qui se souviennent encore

du champ de la bataille

où le sang de nos frères coule encore dans les artères de la terre

Quatzal est réssuscité

Quatzal-Ouman

Tepong tepong

Teponpong

Tambour de la race des tempêtes

Quazal Ouman guerrier aux vertes tours

Tepong teponpong, tepong teponpong

Ô maître du monde, regarde

Le combat des humains ne vient que de commencer

Bonne nouvelle

Bonne nouvelle

Quazal Ouman guerrier aux vertes tours est de retour

Bonne nouvelle

Bonne nouvelle

Teponpong teponpong teponpong teponpong teponpong

Tepong tepong teponpong

Ô maître du monde

Écoute ce que nous chantons ce soir

Asturias, Miguel Angel est ressuscité

Le peuple de la tempête, et du tonnerre

Teponpong teponpong


* * *

Je crois en la liberté, Mère de l'Amérique

créatrice de doux océan sur la terre

en Bolivar, son fils, Notre Seigneur

qui est né au Venezuela, qui a souffert

sous le joug espagnol, a été combattu

est mort sur le Chimborazo

est ressuscité au cri de la Colombie

a touché l‘Eternel avec ses mains

et qui est immobile à la droite de Dieu

Ne nous juge pas, Bolivar, avant le dernier jour

Parce que nous croyons à la communion des hommes

qui communient avec le peuple, et que le peuple seul

peut rendre libre l‘homme, et que nous proclamons

la guerre à la mort, sans pardon, aux tyrans

et nous croyons à la résurrection des héros

et à la vie éternelle de ceux qui comme toi
Libertador, ne meurent pas, ferment les yeux et

!veillent


Teponpong, teponpong, teponpong, teponpong

Pong pong brom

Brom temponpong

Tepong

S...chellafs bong

Kof bong drong

Tikichiki bong

+ نوشته شده در 2008/10/8ساعت 23:44 توسط حمید محوی |

 قطعاتی از شاعران فرانسوی

ترجمۀ حمید محوی

 

 

 اوژن گیوویک

Eugène Guillevic

اوژن گی یوویک

 

 

بیرون،

هوایی که بی حوصله است

باد می شود

°

آن که خود را مرکز جهان نمی داند

محکوم است

°

وقتی درخت با تو سخن می گوید

تمام سیاره بگوش می نشیند

°

صدای پاهایت

از معبر دیگری بگوش تو خواهد رسید

°

له کردن حلزون

هیچ مشکلی را حل نمی کند

 

°

منرا تا برکه ببر

حرف خواهم زد

°

کدام یک از ما

شکار نمی کند؟

°

برکه

منفجر نمی شود

°

گاهی اوقات فکر می کنی که دریا را فراموش کرده ای

امّا تا چشم کار می کند اقیانوس است

°

کدام یک از ما باور نمی کند

که از دور دستها آمده است

°

که آفتاب نیز از این که آن جا بماند

دلتنگ است

°

سنجاقک از تو دلگیر نخواهد شد

°

باید رفت روی سرزمین زمین

°

که در کنار تو به ابرها

نگاه کنم

°

 

+ نوشته شده در 2008/10/8ساعت 23:15 توسط حمید محوی |

 

قطعاتی از شاعران فرانسوی

ترجمۀ حمید محوی


Jacques Prévert

ژک پرور

 

 

از شب بلند تا صبح زود

از هیچوقت طولانی تا همیشۀ زود

دوستت دارم

چنین بود ترانه ای که با او می خواند

و او دل سنگش را تاب می داد

می خواهم که تنها مرا دوست بداری

 

به او می گفت که دیوانۀ اوست

 

از شب بلند تا صبح زود

از هیچوقت بلند تا همیشۀ زود

 

البته اگر به تو می گویم دوستت دارم

تا پای مرگ دوستت دارم

ولی کمی از آن هم برای زیستن است 

و نمی خواهم بگویم که تنها تو را دوست دارم

که دوست ندارم بروم

رفتن امّا برای باز گشتن است

که دوست ندارم بخندم

و که شکایت های لطیف ترا به لبخندهایت ترجیح نمی دهم

 

و او گفت

بگو که تنها مرا دوست داری و گر نه باور نخواهم کرد

سعی کن بفهمی

فهمیدن برایم مهم نیست

حق با توست فهمیدن مهم نیست

پس حتما می خواهی بدانی

هیچ نمی خواهم بدانم

 

حق با توست

دانستن مهم نیست

باید زندگی کرد

 بودن

وجود داشتن

هیچ کدام وجود ندارد

می خواهم  تنها مرا دوست داشته باشی

تنها مرا دوست داشته باشی

ولی می خواهم که دیگران هم تو را دوست داشته باشند و تو آنها را جواب کنی

بخاطر من

 آیا تقصیر من است که این همه طماع هستم

او گفت

بسیار خوب و رفت

 

از شب بلند تا صبح زود

از هیچوقت طولانی تا همیشۀ زود

 

لازم نیست برگردی

چمدان ها را از پنجره پرتاب کرد

و حالا او در خیابان است

تنها با چمدان ها

و حالا من مثل سگی زیر باران تنها هستم

بعد می فهمد که باران نمی آید

افسوس

برف و باران و طوفان همیشه موفقیت آمیز نیست

نمی توان تمام شب ها به امید طوفان و برف دل بست

دکور همیشه به آن شکلی که  آدم دلش می خواهم به اندازۀ کافی دراماتیک نیست

مرد چمدان ها را رها کرد

دست هایش را در جیبش فرو برد

یقۀ اش را بالا  زد

و در مه فرو رفت

مهی در کار نبود

ولی او فکر کرد که هست

چمدان ها را رها می کنم و در مه فرو می روم

پس مه وجود دارد

و مرد در مه فرو رفت

به عشق بزرگش فکر می کند

 ویولن خاطراتش را به صدا در می آورد

گام هایش را تند می کند، چه هوای  سردی است.

از روی پلی عبور می کند و بعد یک پل دیگر

بی آن که بداند چرا مردها و زن ها با هم از سینما خارج می شوند

 پشت آفیش سینما کشیشی ایستاده است

و جمعیت عبور می کنند چراغ ها خاموشی می شوند کشیش آنجا باقی می ماند

پشت این آفیش چه می کند

همانطور که مرد به کشیش نگاه می کرد، کشیش ناپدید می شود ولی هر از گاهی سرک می کشید، مثل کاپوسن ها (1)

سری پهن و رنگ پریده مثل ماه بیمار

مثل سفیدی تخم مرغ پیر روی بشقابی کثیف

و با این همه

چه ربطی به من دارد

این سینما

شاید کافۀ شبانۀ این کشیش باشد

ولی کشیش فریاد کوتاهی می کشد که شبیه زنی ست که سرش را می برند

مثل سگی که می میرد

در مه لندن در قلب شب پاریس

مرد می گریزد

از هیچ وقت طولانی تا همیشۀ زود عشقی بزرگ در پی اوست.

  

پا نویس

Capucin1-

فرقۀ فرانسوای  مقدس. از فرقه های مسیحی ست. کاپوسن هم نوعی کلاه مثلثی شکل است که به عبای آنها دوخته شده. در این جا ژک پرور از این کلمه به شکل کنایه آمیزی استفاده می کند زیرا نوعی میمون هست که Capucin  moine نام دارد. و اگر بخواهیم نام این میمون را به شکل تحت الفظی ترجمه کنیم به عبارت زیر خواهد شد : کاپوسن کشیش.

 

 

توقف برای خوانش شعر :

البته ترجمۀ چنین متنی واقعا ناممکن به نظر می رسد، دست کم فعلا برای من ناممکن است.  شاید در آینده راه حل های دیگری برای ترجمۀ این قطعه پیدا کنم. نمی دانم. با این وجود آن چه در این قطعه مشاهده می شود وجه دراماتیک آن است، به طوری که، اساسا،  تمام این قطعه می توانست به شکل نمایشنامه یا به طریق اولی سناریوی فیلم  در نظر گرفته شود :  با اسامی پرسوناژها و حرف هایشان و توضیحات صحنه ای.

از عناصر شعری مثل ریتم و هماهنگی ابیات تکراری ست. به اعتقاد من عناصر شاعرانه در چنین شعری بیشتر به تصویر پردازی های آن مربوط می شود. در هر صورت در معرفی ژک پرور می بینیم که او سناریست نیز بوده است و به عنوان مثال سناریوی فیلم انیمیشن «پادشاه و پرنده» نیز یکی از کارهای اوست.

شاه و پرنده

 (این فیلم انیمیشن فرانسوی توسط پل گریمو ساخته شد و سناریوی ژک پرور نیز اقتباسی ست از داستان زن چوپان و دودکش پاک کن نوشتۀ هانس کریستین آندرسن نویسندۀ آلیس در سرزمین عجایب. این  فیلم را در 19 مارس 1980 به روی  اکران آوردند. این فیلم به عبارتی اعتراضی شاعرانه است به مطلق گرایی و اشاراتی به نازیسم و استالینیسم نیز در آن مشاهده می شود. و  با موضوعاتی نظیر آزادی و عشق گره می خورد که از موضوعات دائمی نزد ژک پرور است).

شاه و پرنده

بنابراین خصوصیت نمایشی چنین قطعه ای را نمی توانیم ندیده بگیریم.

بنابراین اگر اوایل متن با ریتم و آهنگی شاعرانه سروکار داریم ولی  این وجهه در طول داستان تغییر می کند و این طور به نظر می رسد که شاعر به تصاویر شاعرانه تکیه  دارد  تا به کلام شاعرانه. و البته در خوانش آثار ژک  پرور باید به بازی  کلمات توجه داشته باشیم. در این قطعه به عنوان مثال «کاپوسن کشیش» به مفهوم میمون و کشیش به عنوان پرسوناژ عجیب و غریبی که پشت آفیش سینما می بینیم ( به توضیح این کلمه در پا نویس توجه کنید).

با این وجود باید بپرسیم که چرا اساسا موضوع سینما مطرح می شود، و مفهوم صحنۀ بیرون آمدن زنها و مردها از سینما چیست؟ کشیش – میمون اینجا چه کار می کند؟

 

گفت و گوی عاشقانۀ و سپس اختلاف نظر عاطفی و یا سوء تفاهم و یا هر موضوعی دیگری به این جا ختم می شود که ما مردی را در خیابان می بینیم که در اطرافش تعدادی چمدان و خرت و پرت ریخته...و بعد آنها را بر جا می گذارد و می رود.

رابطۀ او و محبوبش  مخدوش شده و از این پس، قهرمان داستان وارد جهان تخیلات  می شود. و یا بهتر بگویم به تخیلاتش میدان آشکار تری می دهد. گویی که در حال بازی صحنه ای سینمایی ست، مثل قهرمان سینما دستش را در جیبش فرو می برد یقه اش را بالا می زند و در مه فرو می رود...خیلی سینمایی ست..از یکی دو تا پل عبور می کند...

 

بعد به سینما می رسد. سینما ولی محل عشاق است چون که اساسا تاریخ سینما تاریخ عشق یعنی یکی از جذاب ترین موضوعات در زندگی افراد بوده و بنابراین می توانیم بگوییم که سینما در این جا بار نمادینه پیدا می کند.

ولی چراغ ها خاموش می شوند، ولی این جا کشیشی هست که مثل میمون (کاپوسن کشیش) سرک می کشد. تمام توضیحاتی که دربارۀ این کشیش می خوانیم، حاکی از تنفر شاعر به اوست. آیا این کشیش نیست که خطبۀ عقد را می خواند؟ سرایدار سینما، مثل سرایدار تاریخ عشاق، پیش نماز عشاق، یا عشق ربّانی.

ولی ژک پرور فرد لائیکی ست، آن چه او از زندگی عاشقانه تجربه می کند در واقع درتقابل با ربانیت و اولوهیت قرار می گیرد، و نمی تواتند مداحه گوی کشیش باشد.

 

ولی از ترکیبات این قطعه  نوع صدایی ست که از کشیش بر می خیزد، که مثل زنی ست که سرش را می برند و یا مثل سگی ست که می میرد...؟

کشیش مکان مرگ است، مرگ زن و مرگ سگ و حتی مرگ ماه  و همۀ این ها در پایان آخرین سئانس سینما. چراغ های سینما خاموش می شوند، و این بدان معناست که نه تنها داستان عشقی به پایان رسیده است، و بازنمایی عشق متوقف شده است بلکه دیوار حائل دیگری نیز هست که قفل دوّمی بر آن می زند و این قفل دوّم چراغ های سینماست که خاموش می شود.

با این وجود او ادامه می دهد، قهرمان داستان داستان دیگری را آغاز می کند. ولی در نوشته های ژک پرور این طور به نظر می رسد که به شکل دائمی رابطۀ بین عشاق  با دوگانگی خاصی هم راه است که شاید بتوانیم با استفاده از اصطلاحات روانکاوی آن را مهرآکین نیز بنامیم. این فرضیه در «باربارا» نیز قابل مشاهده است . عشق و نفرت، ماندن و رفتن، عشق و پایان عشق حتی در وجوه نمادینۀ آن یعنی سینما. عشقی دراماتیک که حتما باید در انفجار اصابت چمدان بر سنگ فرش خیابان بیانجامد و سپس آغاز سفربه دور جهانی که رو به خاموشی می رود و قهرمانی که ...

 

در مورد تصویر کشیش و مطالبی که راوی دربارۀ او می گوید، به عبارتی می توانیم بگوییم که کشیش مکان فرافکنی های خشونت بار هستند، خشونت و نفرت علیه زن. یعنی نکته ای که کاملا متناقض به نظر می رسد.

از نظر من،  مرد داستانی ما دراین جا نشانه های نوروتیک برجسته ای  از خود نشان می دهد، مرد داستانی (نویسنده...) نمی تواند با زن داستانیش به تفاهم برسد. او را دوست دارد، می گوید که دیوانۀ اوست، ولی تمام امکانات خود را به کار می بندد تا این که با چمدان هایش که در کف خیابان پخش و پلا شده اند تنها بماند و به داستان تخیلی خودش میدان دهد.

+ نوشته شده در 2008/10/8ساعت 23:8 توسط حمید محوی

 

 

 حمید محوی

 

 

قطعه ای برای «خیال بالی» های بانویی که تنها می نوشت

و همیشه دوست داشت

 شرابش را در جمجمۀ قربانیانش بنوشد

 

 

 

[«خیال بالی های»] بلاد تنهایی

 

بالش های انباشته از خواب های قو

یا

وزش خیال بر [گریز°- بال های] سنجاقک 

[  ...  ]

پا در [رکاب خیال]

با کاروانی از [خیال-بالی های] قرن «فریب»

سنگین از خواب

سنگین از آرزوهای طلایی منجمد

سنگین سنگین از گردنه های آخرین مرزهای آشنایی آسمان و ریسمان

                                                       [ به هم تندیده می گذرد. 

و هنگامی که چشم گرد باد

خواب ترا به تاراج می برد

دریغا !

دریغا غیب گویان !

دریغا خواب گذاران !

دریغا بابل !

دریغا !

 

 

 

+ نوشته شده در 2008/10/7ساعت 23:7 توسط حمید محوی

 

 

حمید محوی

 

 

ماه

ماه می تابد

ماه می آید

ماه می باید

ماه می پاید

 روی پنجره

 روی میز

روی کتاب

 

ماه می آید

 روی کاغذ

ماه می خندد

 

ماه بادبادک می شود

ماه می گذرد

ماه

ماه

ماه

ماه که می شناسید

ماه

ماه که می بینید

ماه

ماه که می خوانید

ماه

ماه که می شنوید

ماه که می نویسید و همیشه در سرودهایتان، 

و در حبابهای ذهن اقیانوسی تان متلای اش می کنید

ماه

ماه

فرشتۀ نگهبان من امشب ماه است

 

+ نوشته شده در 2008/10/7ساعت 23:3 توسط حمید محوی |